تبليغاتX
Education for Life and Death

Education for Life and Death

ما به آن تعليم و تربيتي نياز داريم كه شامل روند هميشگي يادگيري باشد: برای مرگ و زندگی

بپذیر که تنها هستی، تنها زاده شده ای و تنها خواهی مرد

بپذیر که تنها هستی، تنها زاده شده ای و تنها خواهی مرد و باید این واقعیت را بپذیری که تنها زندگی می کنی ، شاید در جمع باشی ولی تنها زندگی می کنی ، شاید با همسر و دوست دختر یا دوست پسرت زندگی می کنی. آنان نیز در تنهابودن خودشان تنها هستند و تو هم در تنها بودن خودت تنهایی؛ و آن تنهابودن ها همدیگر را لمس نمی کنند، هرگز همدیگر را لمس نمی کنند.

شاید با کسی بیست سال یا سی سال و یا پنجاه سال زندگی کرده باشی ، فرقی ندارد: باهمدیگر بیگانه خواهید ماند. همیشه و همیشه بیگانه خواهید بود. این واقعیت را بپذیر که ما بیگانه هستیم: که من تو را نمی شناسم و تو مرا نمی شناسی. من خودم نمی دانم که کیستم، پس چگونه می توانم تو را بشناسم؟

ولی مردم تصور می کنند که زن باید شوهرش را بشناسد و شوهر تصور می کند که زنش باید او را بشناسد. همه طوری عمل می کنند که گویی دیگران ذهنشان را می خوانند و باید بشناسند و حتی قبل از اینکه نیازها و مشکلاتت را بازگو کنی، دیگران باید آنها را بدانند و باید کاری بکنند. تمام اینها بی معنی است.

هیچکس تو را نمی شناسد، حتی خودت نیز خودت را نمی شناسی! پس انتظار نداشته باش که دیگری تو را بشناسد: این امکان ندارد؛ طبیعت امور چنین نیست.

ما بیگانه هستیم. شاید تصادفی ملاقات کرده باشیم و باهم هستیم، ولی تنهابودن ما وجود دارد. این را فراموش نکنید زیرا باید روی آن کار کنید. فقط از این نقطه است که می توانید نجات یابید و رستگار شوید.

ولی شما درست عکس این را انجام می دهید: چگونه تنهابودنتان را فراموش کنید؟
دوست پسر، دوست دختر؛ به سینما برو؛ مسابقه ی فوتبال؛ در جمعیت گم بشو؛ در سالن دیسکو برقص؛ خودت را فراموش کن؛ الکل بخور؛ داروی مخدر مصرف کن؛ ولی هرطور شده نگذار این تنهابودن به سطح خودآگاهیت برسد! ، و در همینجاست که تمام آن راز خوابیده است.

باید تنهابودنت را بپذیری، که به هیچ وجه نمی توانی از آن پرهیز کنی. و هیچ راهی برای تغییر طبیعت آن نیست. این طبیعت اصیل وجودت است. خودت است.

و تو از خودت فرار می کنی. آنوقت رنج وجود خواهد داشت، مشکلات وجود خواهند داشت. و برای حل یک مشکل، ده مشکل بیشتر می آفرینی و همینطور ادامه دارد. به زودی  فقط مشکلات تو را احاطه خواهند کرد و در مشکلات خودت غرق خواهی شد. آنوقت صدا
می زنی: "چرا تنش ها فزونی می گیرند؟ چرا اینهمه رنج وجود دارد؟" _- گویی که کسی برای این سوالات پاسخ های ازپیش آماده دارد. آری کسی پاسخ را دارد:  خود تو.

چون من پاسخ را در درون خودم یافته ام می توانم این را با قدرت و اعتبار به شما بگویم. این اعتبار و قدرت از هیچ خدا یا هیچ مسیح و ناجی و یا از وداها و یا قرآن و انجیل صادر نشده است. نه. این اعتبار و قدرت از تجربه ام ناشی می شود.

من در زندگیم میان میلیون ها انسان زندگی کرده ام ولی برای یک لحظه از یاد نبرده ام که تنها هستم، که تنهابودنم غیرقابل لمس است، هیچکس نمی تواند به آن دست بیابد.

این تنها بودن در دسترس خودم است، زیرا که همان وجود من است.

بنابراین لحظه ای که از فرار از خود دست برداشتی و از غرقه ساختن خودت در انواع
مواد مخدر و روابط و ادیان و خدمت به بشریت دست برداشتی ، امروزه برخی به این کار مشغول اند: خدمت به بشریت! این چیزی جز فرار از خودشان نیست. ولی نفس را ارضا
می کند زیرا آنان به بشریت خدمت می کنند.

من خادمین بسیاری را می شناسم، خادمین بزرگ و وقتی با آنان صحبت می کنم و آنان را سر نکته اصلی می آورم و وقتی به زانو در می آیند تقریباٌ همگی با اشک و ناله می گویند که: "شاید حق با تو باشد؛ ما درحال فرار هستیم. ما فکر می کنیم که به این مردم فقیر کمک
می کنیم، ولی به نظر می رسد که که ما نتوانسته ایم هیچیک از مشکلات خودمان را حل کنیم." این به نظر راه گریزی ارجح است می توانی مشکلات خودت را به کناری بگذاری!
و چگونه می توانی اینهمه خودخواه باشی که وقتی تمام بشریت در رنج است، تو به مشکلات خودت بپردازی؟! وقتی دیگران در رنج هستند به آنان کمک کن! بنابراین می توانی در لباسی زیبا مشکلات خودت را نادیده بگیری و کنار بگذاری ، حتی فکرکردن به آنها خودخواهانه است.

ولی با آن مشکلات تو به چه کسی می توانی کمک کنی و چگونه؟ تو تمام مشکلات خودت را بر سر کسانی خواهی ریخت که قصد کمک به آنان را داری. شوهر مشکلاتش را بر سر زنش خالی می کند و زن آنها را روی شوهرش می ریزد. والدین بر سر فرزندان خالی می کنند و هرکسی مشکلاتش را روی دیگران خالی می کند بدون اینکه ببیند که دیگری نیز همین کار را می کند.

از خالی کردن مشکلات خود روی دیگران دست بردارید.

باید مشکلات خودت را حل کنی و هر فرد باید خودش مشکلاتش را حل کند.

و تعداد مشکلات زیاد نیست. فقط یک مشکل است که حل نکرده ای که سبب ایجاد زنجیره ای از مشکلات حل نشده گشته است. و آن مشکل این است: چگونه بدون ترس وارد تنهابودنت شوی؟ و لحظه ای که بدون ترس وارد تنها بودن خودت شوی، چنان تجربه ی زیبا و
شعف آوری است که هیچ چیز با آن قابل مقایسه نیست.

این ابداٌ مشکلی نیست. حلال تمام مشکلات تو است. ولی تو از آن یک مشکل ساخته ای زیرا به دیگران گوش داده ای و از آنان پیروی کرده ای: کوری که از رهبران کور و کشیشها پیروی کرده است. و همگی آنان در یک دایره حرکت می کنند و هرکسی فکر می کند که انسان جلویی او قادر به دیدن است و همین در مورد فرد جلویی نیز صدق می کند: او نیز دامان دیگری را نگه داشته و باور کرده که او می داند به کجا می رود و همگی آنان در یک دایره چرخ می خورند و هیچکس به هیچ کجا نمی رود. پیروان از رهبران پیروی می کنند و رهبر نیز از پیروان پیروی می کند!

باید توقف کنی و از این بازی ابلهانه ی رهبران و پیروان بیرون بزنی. فقط باید خودت باشی و به یاد داشته باشی که ما تنها زاده شده ایم، پس تنهابودن واقعیت وجود ماست و ما تنها خواهیم مرد و بنابراین تنهایی ذات اصیل ماست.

و بین زایش و مرگ، بین این دو نقطه که تو تنهای مطلق هستی، زندگی چگونه می تواند چیز دیگری باشد؟ زندگی در هر لحظه یک تنهایی است.

پس با شادمانی آن را بپذیر؛ تا حدممکن و به هر مقدار که می توانی واردش شو.

این تنهابودن، معبد مذهب من است. این معبد از سنگ و مرر ساخته نشده است؛ از آگاهی و معرفت تو ساخته شده. واردش شو و هرچه عمیق تر بروی، مشکلات دورتر می روند.
لحظه ای که به مرکز وجودت دست بیابی، به وطن رسیده ای. واز آن نقطه می توانی
به بیرون بیایی و هرکاری را که مایلی انجام دهی. آنوقت هرعملی انجام دهی کمک خواهد بود، خدمت خواهد بود و یک سهیم شدن. دیگر چیزی را بر سر دیگران خالی نخواهی کرد.

از یک سو کشیش به تو آرزوی دنیای دیگر و جاه طلبی برای آن و برای فردا را داده است. سیاستمدار نیز این دنیا را به تو می دهد: می توانی رییس جمهور شوی. در آمریکا هرکسی می تواند رییس جمهور شود، تمام شهروندان یکسان هستند. چه بی معنی! هیچ دو شهروندی یکسان نیستند! فقط حیله گرترین شهروند می تواند رییس جمهور شود؛ نه همه! دست کم
نه آنان که می توانند کمکی به دیگران بکنند.

در هرکشور فقط جاه طلب ترین مردم می توانند به مقامات بالای سیاسی دست پیدا کنند زیرا این یک مسابقه است و باید کاملاٌ جاه طلبی داشته باشی که همه چیز را فدای آن کنی. و نباید برایت مهم باشد که چه می کنی و آیا درست است یا نادرست. فقط باید هدف نهایی را مد نظر داشته باشی؛ اینکه از چه راهی به آن می رسی و آیا راه شرافتمندانه ای است یا نه، نباید مورد پرسش قرار گیرد. اگر شکست بخوری، همه چیز خطا بوده است و اگر پیروز شوی همه چیز درست بوده است. موفقیت درست است و شکست خطا است. این روشی است که سیاستمداران همه را آموزش داده اند.

هرآنچه را که کشیشها و سیاستمدران در درونتان کارگذاشته اند به دوراندازید و همچنانکه خود را سبکبار می کنید، لمحه هایی از وجود خالص خود را خواهید یافت.

این چیزی است که من مراقبه می خوانم.

وقتی که طعم آن را چشیدی؛ تو را برای همیشه دگرگون می سازد...اشو

مترجم : محسن خاتمی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت   توسط افشین خلج  | 

انسان از ترس عشق به خلوت غارها پناه برده است

انسان قرنها از دست عشق به ديرها، كوه ها و دشتها گريخته است تا از همه فرصتهاي شكوفايي عشق دور باشد. انسان از ترس عشق به خلوت غارها پناه برده است. نكته در اينجاست: عشق آشفتگي زيادي ايجاد مي كند. زندگي بدون عشق با برخي راحتي ها همراه است اما اين آرامش و راحتي سرد و بي روح است. بلي، در زندگي بدون عشق سكوت هست اما اين سكوت، سكوتي گورستاني است كه هيچ نغمه اي در آن نيست. كاملا بي ارزش است. تو بايد به عشق دگرگون شوي و اين با گريز امكانپذير نيست. تو بايد همه آشفتگي عشق را به جان بخري و در عين حال هشيار، مراقب و آگاه باقي بماني تا آشفتگي فقط در محيط پيرامون تو وجود داشته باشد و هيچگاه نتواند به مركز وجودت برسد و مركز وجودت همچنان آرام بماند. تو بايد عشق را بپذيري و در عين حال از آن آشفته نشوي. عشق با خود دردسرهايي بسيار مي آورد اما اين دردسرها مفيدند، زيرا در زندگي تو كشمكش ايجاد مي كنند و آنگاه كه تو به اين كشمكشها پاسخ دهي رشد مي يابي.

 قبل ازهر چيز تو بايد « خود » را كنار بگذاري

 و از اينجاست كه كشمكش آغاز مي شود: « خود » به تو مي آويزد و تو به آن. « خود » قصد دارد بر همه چيز مسلط شود- اما بر عشق نمي توان تسلط جست. اگر تو پايبند « خود » شوي، عشق از بين مي رود. اگر دست از « خود » برداري، ‌فقط در اينصورت است كه عشق مي تواند شكوفا شود. اين نخستين كشمكش است و بعد از آن كشمكشهايي جديد يكي بعد از ديگر از راه مي رسند...اشو

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت   توسط افشین خلج  | 

براي شناختن هر چيزي بايد آنرا از دست داد

براي شناختن هر چيزي بايد آنرا از دست داد. همه از دنيا و فضاي درون خود منحرف مي شوند و آنگاه تشنه آن مي شوند. عطش برمي خيزد و از درون ندا برمي آيد كه به خانه بازگرديد. آن موقع است كه فرد،‌ سفر را آغاز مي كند و اين معناي جويندگي است و جويندگي، فضاي درون را كه روزي آن را ترك كرديد، گرم مي كند. چيز تازه اي به دست نمي آورديد، ‌بلكه به چيزي مي رسيد كه هميشه وجود داشته است. درهر حال نوعي موفقيت خواهد بود؛ زيرا براي اولين بار آنرا خواهيد ديد. آخرين باري كه در آن فضا بوديد، نسبت به آن بي تفاوت بوديد. تا زماني چيزي را ترك نكرده باشيم، نمي توانيم از حضور آن آگاه شويم. همه چيز خوب است؛ ‌حتي گمراه شدن هم خوب است. لغزيدن و خطا كردن هم خوب است؛ ‌زيرا تنها راه تبديل شدن به يك قديس همين است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت   توسط افشین خلج  | 

هرجا که باشید، همیشه در آغاز کارید

هرجا که باشید، همیشه در آغاز کارید. به همین دلیل، زندگی اینقدر زیبا، جوان و تازه است. به محض اینکه فکر کنید چیزی کامل شده است، مرده اید؛ کمال مطلق یعنی مرگ. کمال گرایان، در حال خودکشی اند. هیچ چیز به کمال مطلق نمی رسد. هیچ چیز نمی تواند به کمال برسد؛ زیرا زندگی جاویدان است. همیشه قله های جدیدی در انتظار شماست. پس از فتح هر قله ای، قله ای جدید شما را بسوی خود فرا می خواند. همیشه به یاد داشته باشید که هرجا که هستید، تازه در آغازید. پس همیشه بکر و تازه، همانند یک کودک باقی بمانید و هنر زندگی همین است، همیشه تازه، جوان و جدید باقی ماندن. به یاد داشته باشید که هر لحظه دری جدید باز می شود. غیر منطقی به نظر می رسد؛ همیشه فکر می کنیم که اگر آغازی وجود دارد، باید پایانی نیز وجود داشته باشد. ولی چه می توان کرد! زندگی از منطق بویی نبرده؛ شروع دارد، ولی بی پایان است. هرچه واقعا زنده است؛ پایانی ندارد...اشو
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت   توسط افشین خلج  | 

همه نابينا بدنيا مي آيند و همه مي توانند نابينا نباشند

همه نابينا بدنيا مي آيند و همه مي توانند نابينا نباشند. همه به اين دليل نابينا بدنيا مي آيند كه ما هنگام تولد، ناخودآگاه و ناهوشياريم. فقط از راه زندگي و تجربه هاي خوب و بد، خوش و ناخوش آن است كه تو مي تواني آرام آرام بيدار شوي. اين فقط از راه يك زندگي غني امكانپذير است- و منظور من از زندگي غني، زندگي سپري شده است. كسي كه در كوران شدت و حرارت زندگي قرار داشته است روزي مي تواند چشمهايش را بگشايد. در آن لحظه تحولي بنيادين را از سر مي گذراند. آنگاه زندگي اش ديگر مثل گذشته نخواهد بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت   توسط افشین خلج  | 

چرا انسان تا اين حد دل مشغول عشق است؟

چرا انسان تا اين حد دل مشغول عشق است؟

 فيلمهاي سينمايي، برنامه هاي تلويزيوني و راديويي، مجله ها و كتابها  همگي به موضوع عشق مي پردازند. بنظر مي رسد كه انسان علاقه شديدي به موضوع عشق دارد. آري، انسان به عشق علاقه مند است اما تمام اين چيزها بدل عشق هستند. انسان نتوانسته است عشق راستين را تجربه كند. او به سينما مي رود، فيلمي را درباره كسي در نقش عشق تماشا مي كند، خودش را به جاي او مي انگارد، فراموش مي كند كه يك تماشاگر است، جزيي از ماجراي فيلم مي شود و با شخصيت ويژه اي هم ذات پنداري مي كند. با خواندن داستاني، بخشي  از آن داستان مي شود. با از بر خواندن شعري زيبا گمان مي كند كه تجربه خودش را از عشق بيان كرده است. اينها بدلهايي نارسا براي تجربه واقعي عشق هستند.

اگر انسان طعم واقعي عشق را بچشد، تمام اين چيزهاي بي معنا از زمين رخت بر خواهند بست. هميشه به ياد داشته باش كه فقط انسانهاي گرسنه به غذا فكر مي كنند. فقط انسانهاي برهنه به پوشاك مي انديشند. فقط كساني كه سقفي بالاي سر ندارند به خانه فكر مي كنند. ما فقط به چيزهايي كه نداريم فكر مي كنيم نه به چيزهاي كه داريم. عاشق بودن جرات و شهامت مي خواهد، زيرا عشق نيازمند بزرگترين فداكاريهاي زندگي است: واگذاري " خود ".  آنگاه معجزه اي رخ مي دهد: عشق در تو وارد مي شود، تو را سرشار مي كند و از تو لبريز مي شود. و در نهايت، عشق، تجربه تو از هستي و حقيقت مي شود...اشو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت   توسط افشین خلج  | 

تو هر لحظه بر سر دوراهي قرار داري: راه غمگيني و راه شادماني

تو هر لحظه بر سر دوراهي قرار داري: راه غمگيني و راه شادماني. انتخاب راه به تو بستگي دارد. روزي عارفي در حال احتضاربود و مريدانش از او درخواست كردند: " استاد! اينك زمان آن است كه راز را با ما در ميان بگذاري. در مدت پنجاه سالي كه در كنار تو بوديم هيچگاه تو را حتي لحظه اي  كوتاه  افسرده و غمگين نديديم. پدران و پدر بزرگهاي ما مي گفتند  شما در جواني بسيار عبوس و جدي بوديد. بعدها چه پيش امد كه اينچنين شاد و خندان شديد؟ " مرشد درپاسخ گفت: " پدران و پدربزرگهاي شما راست مي گفتند. من تا قبل از سي سالگي شخصي عبوس و جدي بودم. سپس صبحي از صبحها وقتي از خواب بيدار شدم با خود انديشيدم: من چكار دارم مي كنم؟ چرا اينهمه غمگين هستم؟ چرا انرژي هايم را اينگونه هدر مي دهم؟ از امروز براي تنوع هم كه شده بايد راه ديگري را امتحان كنم. از آنروز راه شادماني را بر گزيدم. از آنروز هر صبح پس از اينكه از خواب بيدار مي شدم از خود مي پرسيدم: امروز مي خواهي چه كني؟ آيا مي خواهي، غمگين، عبوس و ناراحت باشي يا اينكه مي خواهي خوش و خندان باشي؟ ومن هميشه راه شادماني برمي گزيدم. از آنروز بود كه شاد و خندان شدم. "من كاملا با اين مرد، موافقم. او درست مي گويد. فقط مساله انتخاب كردن در ميان است. پس از همين فردا راه شادماني را در پيش گير- تو به اندازه كافي جدي و عبوس بوده اي. يا اصلا مي تواني از همين حالا شروع كني. لازم نيست تا فردا منتظر باشي. كسي چه مي داند؟ شايد فردايي وجود نداشته باشد. راه شادماني در پيش بگير و از من بشنو، آنرا دوست خواهي داشت...اشو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت   توسط افشین خلج  | 

اگر چشماني براي ديدن داشته باشي شگفت زده مي شوي

اگر چشماني براي ديدن داشته باشي شگفت زده مي شوي:‌ حتي يك گدا نيز گدا نيست. او هم يك انسان است. او هم طعم عشق را چشيده و عصباني شده است. او هم هزار و يك چيز ديگر را از سر گذرانده است كه حتي پادشاهان نيز ممكن است به حال او غبطه بخورند. ارزشمند است كه زندگي گدا را مطالعه كرد، مشاهده كرد و از آن شناختي حاصل كرد، زيرا او نيز امكاني از زندگي توست. هرانساني با امكاناتي زندگي مي كند و امكاني را به واقعيت دگرگون مي كند. تمام اين امكانات در تو نيز هست. تو مي تواني يك آدولف هيتلر شوي يا يك مسيح- هردو در به رويت گشوده اند. يكي از اين دو در وارد مي شود، ديگري از آن در. از اين رو من همانقدر علاقمند بودا هستم، نيز علاقمند مسيح و يا هيتلر و يهودا و ... هستم. اگر تو اين را بفهمي تمام عالم دانشگاه تو مي شود. معناي دقيق دانشگاه همين است، زيرا از واژه universe  (‌جهان هستي )‌ گرفته شده است. آنگاه تمام موقعيتها، به فرصتي براي رشد و تحول تبديل مي شود. آهسته آهسته خودت را مي آفريني. ما در شكل يك مكان و فرصت به دنيا مي آييم،‌همه چيز به ما بسته است. اينكه مي خواهيم چه شويم، اينكه نتيجه چه مي شود..اشو
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط افشین خلج  | 

زندگی همواره و همواره یك تداوم است

زندگی همواره و همواره یك تداوم است . هیچ مقصد نهایی ای برای رفتن و رسیدن وجود ندارد . صرفاً زیارت ، صرفاً خود سفر یعنی زندگی ،‌نه رسیدن به نقطه ای یا هدفی خاص – صرفاً رقصیدن و در زیارت بودن ،‌حركت كردن شادمانه ، بدون نگرانی راجع به هیچ مقصدی . وقتی به مقصد رسیدی چكار خواهی كرد ؟ هیچكس این سؤال را نكرده ، زیرا همه سعی می كنند در زندگی به مقصدی برسند . اما فكر كن ... اگر واقعاً به مقصد زندگی برسی ، آن وقت چه ؟ آن وقت خیلی نگران و دستپاچه خواهی بود . حالا هیچ جایی برای رفتن نیست ... به مقصد نهایی رسیده ای – در سفر همه چیز را از دست داده ای . باید همه چیز را از دست می دادی . پس حالا كه عریان در مقصد نهایی ایستاده ای ، همچون ابلهی به اطراف می نگری : مقصد كجا بود ؟ آن همه عجله داشتی ،‌آن همه نگران بودی ، و حالا نتیجه اش این است...اشو
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت   توسط افشین خلج  | 

در مورد رابطه ها هميشه مي توان مسووليت را به گردن ديگران انداخت!!!

رابطه به خودي خود پيش نمي آيد. بايد به آن كمك كنيد تا روي دهد. در مورد رابطه ها هميشه مي توان مسووليت را به گردن ديگران انداخت

 «‌ هيچكس اهميت نمي دهد. من احساسي نسبت به كسي ندارم. پس چه كنم؟ »

 اما همه اينها عميقا با هم مرتبط هستند. اگر حركت كنيد، ‌احساس خواهيد كرد،‌ اگر احساس كنيد،‌ بيشتر حركت خواهيد كرد. اينها به يكديگر كمك مي كنند و هركس بايد از جايي شروع كند. دنيا پر از افراد نيكي است كه آماده برقرار كردن ارتباط هستند. همه به دنبال عشق هستند. پس آماده باشيد. كمي برون گرا و در دسترس باشيد. در غير اينصورت، ‌هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. عشق و ارتباط،‌ مثل دو بال هستند. با يك بال نمي توان پرواز كرد...اشو

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت   توسط افشین خلج  |